تبليغاتX
کـافـ ـ ـ ـﮧ بــلاگـــــــــ



کـافـ ـ ـ ـﮧ بــلاگـــــــــ

H0MЭ × Э-MAIL × PR0FILЭ × DЭSIGN × DЭILY × ARCHIVЭ

کافه بلاگ از میان وبلاگنویسان عضو می پذیرد :

لطفاَ جهت عضویت در کـافـ ـ ـ ـﮧ بــلاگـــــــــ

1- نام و نام خانوادگی

2- شماره تلفن همراه (جهت ارسال اخبار و دعوتنامه ) xاجباری نیست

3-آدرس وبلاگ

4- آدرس ایمیل

5- نام کاربری

6- رمز

خود را برای ما کامنت بگذارید .

بدیهیست پس از ارسال موارد ذیل , شماره عضویت برای شما پیامک خواهد شد  .

با تشکر

| | یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 | |

کافه بلاگ محیطی است غیر سیاسی و غیر مذهبی و توسط اعضا و در موضوعات مختلف بروز می شود .

کافه بلاگ از نویسندگان خلاق و با تجربه حداقل یکسال وبلاگ نویسی دعوت به عمل می آورد .

 از دوستانی که مایلند تا در زمینه های مختلف و در قالب های : متون ادبی ، شعر ، مقاله ، داستان کوتاه و ... با کافه بلاگ همکاری کنند ،

 در خواست می کنیم تا با ارسال پیام ، آمادگی خود را اعلام کنند .

| | یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 | |

 

 

عشق چه چیز عجیبیه. جواهریه که کم پیدا می شه، ولی وقتی دیگه نیازی بهش نداری به هیچ وجه نمی تونی اونو از خودت دور کنی. نمی تونی بفروشیش، با اینکه خیلی ارزشمنده، کسی حاضر نیست اونو به هیچ وجه از تو بخره. حتی مجانی!!!

به خاطر همین میگن عشق وفاداره. برای همین صاحبش هم وفاداره!!

وقتی کسی می تونه تو قلبت جا بگیره دیگه نمی تونی اونو از قلبت بیرون کنی. مثل یه مهمون سریش!!! شاید خودش پیشت نباشه، شاید دیگه هیچ وقت تو عمرت حتی یه بار دیگه هم نبینیش، اما خاطراتش اونو برات زنده می کنه، عذابت میده، مخصوصاْ اگه حقی به گردنش داشته باشی.


ادامـﮧ مطلب
| منیره رحیمی | پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | |

 

 

 

                                                                     

 

      شب بود و من تنها...

      مثل همیشه تنها ...

  و حس غریبی من را به سوی خود می طلبید.

 و به ماه نگریستم که چه زیبا بر آسمان حاکم شده بود ...

 و این بار او بود نه من ... او بود که حاکم  بود نه من ... و این   بار او بود که حکم می کرد نه من ...

 

 و دیگر من نبودم ... هیچ چیز نبودم .

  حسی همچون گرگ در من اوج گرفت. حسی که من را به  دنبال خود میکشاند .

   می خواستم آزاد باشم ، آزاد آزاد ...

  از خودم خسته ، از وجودم ، از این بدن آزار دهنده و این زندان غریب...

  لحظه ای سکوت بود ، سکوت محض ...

  و ...چه تنها بودم ، تنها تر از همیشه ، چه ناشناس ، حتی  برای خودم ...

 کاش این سکوت از بین می رفت ، این سکوت ترسناک ، سکوتی که همیشه تنهاییم را بیشتر می کند

    

چشمان تیز بینم ، همچون عقابی وحشی دنبال شکار خود می گشت ...

 و دستان کودکانه ام این بار قوی تر از همیشه برای شکار آماده بود ...

                           ..............* ..............

 


ادامـﮧ مطلب
| منیره رحیمی | پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | |

 

نوروز مبارک

 

 

آدرس جدید وبم

 

 

| | دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | |

 این امتحان زندگی بزرگترین عیبش اینه که اگر چیزی هم بلد نباشی مجبوری تا آخر جلسه بشینی !

خداجون بی خیال . برگه منو بیا بگیر دیگه :(

| محمد علیان | شنبه ششم اسفند 1390 | |

 

اگر مُردم و نکیر  منکر اومدن و پرسیدن اسم 12 تا امام رو بگو با اینک میدونم ، بهشون فقط میگم :

" گرفتم قضیه چیه ! همش جدی بود ؟ جهنم کدوم وریه ؟! "

| محمد علیان | شنبه ششم اسفند 1390 | |

 

سلام دوستان 

شرمنده که یکی دو روزی نبودم

 آخه رفته بودم عروسی

--------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------

پسرک به دخترک مي گفت انقدر دوستت دارم که اگه بگي بمير برات مي ميرم.
و دخترک هميشه با يک لبخند پاسخ او را مي داد.لبخندي که او هرگز نمي ديد.
تا اينکه شخصي پيدا شد و دو تا چشم هايش را به پسرک داد و پسرک بينايي اش را به دست اورد.
پسرک که حالا بينايي اش را به دست اورده بود با دخترکي که عاشقش بود قرار ملاقات گذاشت.
او از اينکه مي خواست معشوقش را ببيند خيلي خوشحال بود و براي ديدن او لحظه شماري مي کرد.
ولي وقتي که دخترک را ديد خون در بدنش منجمد شد
زيرا دخترک نابينا بود...
پسرک عاشق با بيرحمي و بي معرفتي به دخترک گفت تو نابينايي و من نمي توانم عاشق کسي باشم که نابيناست!؟
دخترک هيچ نگفت و باز هم با يک لبخند پاسخ او را داد ولي اين بار با لبخندي که پسرک مي ديد!!!
دخترک مسيرش را کج کرد و راه خانه را در پيش گرفت...

هنوز چند متري از پسرک دور نشده بود که برگشت و نيم نگاهي به پسرک کرد و گفت:

فقط مواظب چشمام باش


تگ »: داستان کوتاه
| محمد علیان | شنبه ششم اسفند 1390 | |

 

ظهر بود. اما سرد.تنها . وخیابان خلوت...

پشت سرم هیچ چیزی جز سایه ام نبود...

شاید خیابان یک طرفه بود...

در غروب تنهائی ام گم شده بودم. هیچ چیز نبود. صدا نبود. فقط یک خیابان خاکی...

                                             ...*...

چقدر خسته بودم. دلتنگ و نا امید...

به تنهائی ام می اندیشیدم.

وزمین را نگاه میکردم که همچون من چه تنهاست.

آیینه ام را در آوردم و به زخم پیشانی ام  نگاه کردم ، که چقدر چهره ام را خسته تر کرده بود.

به دستان کودکانه ام که چقدرخسته بودند و آن چشمان ریز که مژه های بلندم آنها را پوشانده بود.

چیزی توجه ام را جلب کرد. چیزی سیاه که به طرفم می آمد.

ترسیدم. عجیب بود ...                                         

                                                                            نویسنده: "منیره ۲۹/۶/۱۳۹۰"


ادامـﮧ مطلب
| منیره رحیمی | پنجشنبه چهارم اسفند 1390 | |

 
دیگر تب هم ندارمـ
داغ هم نیستمـ
دیگر ب یاد تو هم نیستمـ
سرد شدهـ ام
سرد ِ سرد...
میترسمـ !
شاید دق کردهـ ام؟!
کسی چ میداند...
| سحر اتبائی | پنجشنبه چهارم اسفند 1390 | |

 
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و شنا كنان خود را به جزيره كوچكي برسانند. دو نجات يافته هيچ چاره اي به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا مي كردند كه به خدا نزديك ترند و خدا دعايشان را زودتر استجاب مي كند، تصميم گرفتند كه جزيره را به 2 قسمت تقسيم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببينند كدام زود تر به خواسته هايش مي رسد.ا
نخستين چيزي كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را بالاي درختي در قسمت خودش ديد و با آن گرسنگي اش را بر طرف كرد.اما سرزمين مرد دوم هنوز خالي از هر گياه و نعمتي بود.ا
هفته بعد دو جزيره نشين احساس تنهايي كردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به طرف بخشي كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هنوز هيچ همراه و همدمي نداشت.ا
بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در قسمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود پيدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت جزيره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزيره دور افتاده بود ترك كند.
با خودش فكر مي كرد كه ديگري شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست چرا كه هيچ كدام از درخواستهاي او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول ندايي از آسمان شنيد :
"چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"
مرد اول پاسخ داد:
" نعمتها تنها براي خودم است چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم ، دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "
آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :
"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"
مرد پرسيد: " به من بگو كه او چه دعايي كرده كه من بايد بدهكارش باشم؟ "
"او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"
تگ »: داستان کوتاه
| محمد علیان | چهارشنبه سوم اسفند 1390 | |

مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر كار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
- بابا! يك سوال از شما بپرسم؟
- بله، حتماً. چه سوالي؟
- بابا، شما براي هر ساعت كار، چقدر پول مي‌گيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد: «اين به تو ربطي ندارد. چرا چنين سوالي مي‌كني؟»
فقط مي‌خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول مي‌گيريد؟
- اگر بايد بداني خوب مي‌گويم، 20 دلار.
پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. سپس به مرد نگاه كرد و گفت: « مي‌شود 10 دلار به من قرض بدهيد؟»
مرد بيشتر عصباني شد و گفت: « اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري، سريع به اتاقت برو، فكر كن و ببين كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز، سخت كار مي‌كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه‌اي وقت ندارم.»
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و بازهم عصباني‌تر شد: «چطور به خودش اجازه مي‌دهد براي گرفتن پول از من چنين سوالي بپرسد؟» بعد از حدود يك ساعت، مرد آرام‌تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي‌آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خواب هستي پسرم؟
- نه پدر، بيدارم.
- فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده‌ام، امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي‌هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: «متشكرم بابا!» بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسكناس مچاله در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصباني شد و با فرياد گفت: « با اينكه خودت پول داشتي، چرا باز هم پول خواستي؟»
پسر كوچولو پاسخ داد: « براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. مي‌توانم يك ساعت از كار شمار را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»
تگ »: داستان کوتاه
| محمد علیان | چهارشنبه سوم اسفند 1390 | |

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس ازدانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگي تان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند .
.


تگ »: داستان کوتاه
| محمد علیان | چهارشنبه سوم اسفند 1390 | |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


تگ »: داستان کوتاه
| محمد علیان | چهارشنبه سوم اسفند 1390 | |

به همديگر لبخند بزنيد بدون توجه به اين كه طرف مقابلتان كيست و همين امر سبب خواهد شد كه عشق و محبت در ميان شما در مقياس وسيعي رشد يابد.

"مادر ترزا"

وقتي به دست دشمن گرفتار آمد او را در سلولي زنداني كردند. از نگاه هاي تحقير آميز و برخوردهاي خشن زندانبانان فهميد كه روز بعد اعدام خواهد شد. داستان را از زبان راوي اصلي آن بشنويد:

" اطمينان داشتم كه مرا خواهند كشت. به همين خاطر خيلي ناراحت و عصبي بودم. جيب هايم را گشتم تا شايد سيگاري از بازرسي آنان در امان مانده باشد. يك نخ سيگار يافتم و چون دست هايم مي لرزيد آن را به دشواري ميان لبهايم نهادم. اما كبريت نداشتم، آنها قوطي كبريتم را گرفته بودند.

از ميان ميله هاي سلول به زندانبانم نگريستم. نگاهش از نگاهم گريزان بود، چون معمولاً كسي به مرده نگاه نمي كند. به صدا درآمدم و گفتم: ببخشيد، كبريت خدمتتان هست؟ نگاهم كرد، شانه هايش را بالا انداخت و براي روشن كردن سيگار به من نزديك شد.

كبريت را كه روشن كرد چشمانش ناخواسته به چشمانم دوخته شد. در اين لحظه، من لبخند زدم. نمي دانم چه دليلي داشت. شايد ناشي از حالت عصبي ام بود. شايد هم به خاطر اين بود كه وقتي آدم خيلي به كسي نزديك مي شود لبخند نزدن كار مشكلي بنظر مي رسد. به هر ترتيب، لبخند زدم. در آن لحظه، انگار جرقه اي ميان قلب هاي ما، ميان دو روح انساني، زده شد و مي دانم كه نمي خواست، اما لبخند من از لاي ميله هاي زندان عبور كرد و لبخندي روي لب هاي او پديد آورد. او سيگارم را روشن كرد اما دور نشد. مستقيماً به چشمان من مي نگريست و همچنان لبخند مي زد.

من نيز با لبخند به او جواب مي دادم، اما حالا به او به عنوان يك انسان و نه يك زندانبان مي نگريستم. نگاه هاي او نيز بعد تازه اي بخود گرفته بود. او پرسيد: ببينم، بچه داري؟

"بله دارم، ايناهاشون، ايناهاشون" كيفم را درآوردم و با دست هاي لرزان دنبال عكس خانواده ام گشتم. او نيز عكس بچه هاي خود را به من نشان داد و درباره اميدها و نقشه هايي كه براي آنان كشيده بود، صحبت كرد. اشك در چشمانم حلقه زد. به او گفتم ترسم از اين است كه ديگر بچه هايم را نبينم و شاهد بزرگ شدن آنان نباشم. چشمان او نيز پر از اشك شد.

بناگاه بي آنكه كلمه اي بر زبان بياورد، قفل سلولم را باز كرد و مرا به آرامي بيرون برد. سپس، مرا از طريق راه هاي مخفي، از زندان و بعداً از شهر خارج كرد. آنجا، در بيرون شهر مرا رها ساخت و باز بدون اينكه كلمه اي بر زبان جاري سازد به شهر بازگشت.


"زندگيم را با يك لبخند باز يافتم"

" آنتوان دوسنت اگزوپري"


تگ »: داستان کوتاه
| محمد علیان | چهارشنبه سوم اسفند 1390 | |

DЭSIGNЭR: LADY SKIN